-همه جا سیاه سیاه بود.روز بود ولی انگار آسمون تاریک بود.خورشید معلوم نبود.همه گریه می کردن.(آب دهنش رو قورت می ده)...نه نه!گریه نمی کردن بغض داشتن!
(حرفش که تموم میشه به چشمام خیره میشه.یه مدت همو نگا کردیم.دستش و گرفتم)
-آخ تینا!خوب شد اومدی تو خوابم.
(میاد جلو که صورتمو ببوسه...اما «دنگ»!!! سرش خورد به کلاه شیشه ای فضانوردیم!
خندم گرفت...خواستم بخندم.دستشو گذاشت روسرش...)
-آه!مسخره!تو خوابم لباس فضانوردی می پوشن آخه!!! خل!
(روشو برگردونده...جلو می رم و دستمو می ذارم رو شونش.برمی گرده...نگام میکنه و لبخند می زنه)
-همینم غنیمته!
(سرشو پایین می ندازه...دستم و میگیره...و آروم آروم صورتش باد میشه!
ترسیدم...فکر کردم مثه عمه ی هری پاتر می خواد بشه...دستم و گذاشتم زیر چونش...سرش و بالا اورد...سرخ سرخ شده بود.)
- والنتینا...
(اشکاش آروم آروم رو گونه هاش سر می خوردن...دستکشامو در اوردم و اشکاشو پاک کردم)
-دیشب خیلی خوابش بد بود.دوباره اومده بود.همه ناراحت بودن.نکنه واقعا بیاد؟!
می دونی...خوب تو اینجا نیستی که ببینی تو اینجا چه خبره.هممون دق مرگ میشیم اگه مانژی بازم بیاد.
منم می خوام بمیرم بیام پیش تو...
(بهش اخم میکنم.)
-هیچکی نمیتونه مردن تو رو تجربه کنه...(یه دفعه صداش بلند میشه و با هیجان میگه)..خیلی باحال مردیا!خودمونیم.(میزنه زیر خنده)...با آشغالای فضایی!!!
(از خندش خوشحال میشم)
-لباست مگه نارنجی بود؟!
(؟!)
-ممم...جارو دستت بود؟
(؟؟!!!)
-چرا نمیگیری خوب؟(می خنده)...می گم خوب شاید با سوپورای فضایی اشتباهت گرفتن؟
(دهنم باز میمونه! چه پررو)
-راستی واقعا تو ساهچاله افتادی؟
(سرم و به علامت تایید تکون میدم)
-من که بعیید می دونم.
(؟)
-آخه یه زمانی قرار بود برای آی اس اس چاه فاضلاب بزنن...گفتم شاید اشتباه گرفتی!
(می رم جلو که بزنمش در میره...دوباره بر میگرده طرفم!)
-بیا بزن!
(میزنمش...اما دستم از تو صورتش رد میشه!...قهقهه می زنه)
-یادت رفته مردی؟!
(سکوت می کنه و برام ادا در میاره...)
-من دیگه باید برم.
(حیف من که این همه راه اومدم تو خواب این!)
ـمم.راستی یه چیزی.
(پررو!)
-دروغ هم حدی داره!
(بچه ی یه تخته کمه بی فضا)
-والنتینا ترشکو زندس!تو فضانورد آشغال جم کن بهتره یه اسم دیگه واسه خودت بذاری!
تازه اون می خواد بره مریخ!
(بغضم میترکه...با زانو تو فضا میوفتم...همه جا تاریک و سیاهه...یکی منو از این کابوس بیدار کنه!!!)

هر روز هزارها نفر به دنیا میان و هزارها نفر از دنیا میرن...ولی شاید درصد خیلی کمی از بین این آدما از خودشون پرسیدن که برای چی اومدن و کجا میرن!* این روزا مثل یه روح سرگردون مونده ام بین این گروه...یه عده آدمای این شهر خاکستری هستن که بعضی هاشون اون قدر تو روزمرگی هاشون غرق شدن که به کل خیلی چیزا رو از خاطر بردن...یه عده دیگه هم هست، با یه فرق کوچیک با دسته اول! این دسته یاد گرفته اند که گلایه کنند و دیگران رو مقصر ناکامی ها و بدبختی هاشون بدونن...مدام شکوه کنن و طلب مرگ کنن...دم بزنن از بدی زمونه و اینکه این دنیا براشون تنگه و... همین عده که گفتم نمیخوان بفهمن که تنها کسی که مسئول این ناکامی هاست، فقط و فقط خودشونه! نمیخوان بفهمن که این همه گل و درخت و سبزه که خدا گذاشته اینجا، برای زندگی کردن و شاد بودن و حس عمیق "زندگی" رو داشتن، بس نیست؟! چرا مدام ادای پرنده های گرفتار تو قفس رو میخوان در بیارن؟! چرا نمیخوان خودشون مسئولیت بدبختی هاشونو به گردن بگیرن و از فردا زندگی رو طور دیگه ای بسازن؟! آخه فقط با شکایت کردن چیزی حل میشه؟!
وقت هایی که میرم بهشت زهرا بیشتر احساس میکنم که دارم بین زنده ها (!) قدم برمیدارم، تا توی این شهر غریب!!! واقعا هم که این روزا جز آگاهی نباید چیز دیگه ای طلب کرد از خدا...آمین!
*از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم؟
«خطاب به کسی که مسئول نهادن جسم مردگان در گور هاست..» :
هی! اونی که توی گور گذاشتی، بعد سنگ روش گذاشتی و آخر سر یکی دیگه اومد و با بیل خاک ریخت روش..آره همونو می گم..همون خاک هایی که یه کمی شو با آب قاطی کردن..هیچ وقت نفهمیدم چرا و دلمم نخواست از هیشکی بپرسم..یادت اومد کیو میگم؟؟؟ تمام زندگی من بود..روی گونه هاش هنوز جای بوسه هام بود..هنوز آغوشم از اون خالیه و زخم روی دلم تازه! این..کار هر روز توئه..واسه همین دردی که کشیدمو شاید نتونی حس کنی..
یک . . .
دو . . .
سه . . .
چه حس دل انگیزی . . .
گورکن با بیل کهنه و سردش . . .
بر جسمِ من در گور . . .
خاک می ریزد . . .
خاک می ریزد . . .
چه کهکشونی بود...جاتون خالی!
آندرومدا رو میگم.
ببینم اینجا چه سکوت بمیر بیمریه!
همش چند ماه سفر بودیما ببین چه همه خسبیدن.
نکنه صور اسرافیل دمیده شده و همه زنده شدن رفتن اونور خط.
تنبلا!
بابا آبرومونو بردین که!
جاتون خالی دوبار داشتم می مردم...یه شهاب سنگ از بغل گوشم رد شد...واااااااای باید سوار این سرسره های سیاهچاله ای بشین خیلی کیف داره!
یه هتل داید ِ ۶۶۶ ستاره ی گردون زدن...من که نرفتم...ورودیش فقط بیست تا جمجمه ی هفتاد ساله می خواست.
بگذریم...سوغاتی های همتون محفوظه!بیاین سر قبرم تقدیمتون کنم!
امضا:valenT!na